خوان هفتم: جنگ با دیو سفید
آنگاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نیز با خود برداشت و چون باد رو بکوهی که دیو سفید در آن بود گذاشت. هفت کوهی را که در میان بود بشتاب در نوردید و سرانجام به نزدیک غار دیو سفید رسید. گروهی انبوه از نرّه دیوان را پاسدار آن دید. به اولاد گفت «تاکنون از تو جز راستی ندیده ام و همه جا بدرستی رهنمون من بوده ای. اکنون باید بمن بگوئی که راز دست یافتن بر دیو سفید چیست؟»
اولاد گفت «چاره آنست که درنگ کنی تا آفتاب برآید. چون آفتاب برآید و گرم شود خواب بر دیوان چیره می شود و تو ازین همه نرّه دیوان جز چند تن دیوان پاسبان را بیدار نخواهی یافت. آنگاه باید که با دیو سفید درآویزی. اگر جهان آفرین یار تو باشد بروی پیروز خواهی شد.»
رستم پدیرفت و درنگ کرد تا آفتاب برآمد و دیوان سست شدند و درخواب رفتند. آنگاه اولاد را با کمندی استوار بست و خود شمشیر را چون نهنگ بلا از نیام بیرون کشید و چون رعد غرّید و از جهان آفرین یاد کرد و در میان دیوان افتاد سر دیوان چپ و راست به زخم تیغش برخاک می افتاد و کسی را یارای برابری با او نبود. تا آنکه بکنار غار دیو سفید رسید. غاری چون دوزخ سیاه دید که سراسر آنرا غولی خفته چون کوه پر کرده بود. تنی چون شبه سیاه و روئی چون شیر سفید داشت. رستم چون دیو سفید را خفته یافت به کشتن وی شتاب نکرد. غرّشی چون پلنگ برکشید و بسوی دیو تاخت. دیو سفید بیدار شد و برجست و سنگ آسیائی را از کنار خود در ربود و درچنگ گرفت و مانند کوهی دمان آهنگ رستم کرد. رستم چون شیر ژیان برآشفت و تیغ برکشید و سخت بر پیکر دیو کوفت و به نیروئی شگفت یک پا و یک دست از پیکر دیو را جدا کرد و بینداخت. دیو سفید چون پیل دژم بهم برآمد و بریده اندام و خون آلود با رستم درآویخت.
غار از پیکار دیو و تهمتن پرشور شد. دور زورمند بر یکدیگر می زدند و گوشت از تن هم جدا می کردند. خاک غار بخون دو پیکارگر آغشته شد. رستم در دل می گفت که اگر یک امروز ازین نبرد جان بدر ببرم دیگر مرگ برمن دست نخواهد یافت و دیو با خود می گفت که اگر یک امروز با پوست و پای بریده از چنگ این اژدها رهائی یابم دیگر روی به هیچکس نخواهم نمود. هم چنان پیکار می کردند و جوی خون از تن ها روان بود. سرانجام رستم دلاور برآشفت و بخود پیچید و چنگ زد و چون نرّه شیری دیو سفید را از زمین برداشت و بگردن درآورد و سخت برزمین کوفت و آنگاه بی درنگ خنجر برکشید و پهلوی او را بردرید و جگر او را از سینه بیرون کشید. دیو سفید چون کوه بیجان کشته برخاک افتاد.
رستم از غار خون بار بیرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر دیو را بوی سپرد و آنگاه با هم رو بسوی جایگاه کاوس نهادند.
اولاد از دلیری و پیروزی رستم خیره ماند و گفت «ای نره شیر، جهان را به زیر تیغ خود آوردی و دیوان را پست کردی. یاد داری که بمن نوید دادی که چون پیروز شوی مازندران را بمن بسپاری؟ اکنون هنگام آنست که پیمان خود را چنانکه از پهلوانان درخور است بجای آری.»
رستم گفت «آری، مازندران را سراسر بتو خواهم سپرد. اما هنوز کاری دشوار در پیش است. شاه مازندران هنوز برتخت است و هزاران هزار دیوان جادو پاسبان وی اند. باید نخست او را از تخت بزیر آورم و در بند کنم و آنگاه مازندران را به تو واگذارم و ترا بی نیازی دهم.»
بینا شدن کی کاوس
از آنسوی کیکاوس و بزرگان ایران چشم براه رستم دوخته بودند تاکی به پیروزی از رزم باز آید و آنان را برهاند. تا آنکه مژده رسید رستم به ظفر باز گشته است. از ایرانیان فغان شادی برآمد و همه ستایش کنان پیش دویدند و برتهمتن آفرین خواندند. رستم به کی کاوس گفت «ای شاه، اکنون هنگام آنست که شادی و رامش کنی که جگرگاه دیو سفید را دریدم و جگرش را بیرون کشیدم و نزد تو آوردم.»
کی کاوس شادی کرد و بر او آفرین خواند و گفت «آفرین برمادری که فرزندی چون تو زاد و پدری که دلیری چون تو پدید آورد، که زمانه دلاوری چون تو ندیده است. بخت من از همه فرخ تر است که پهلوان شیر افگنی چون تو فرمانبردار من است. اکنون هنگام آنست که خون جگر دیو را در چشم من بریزی تا مگر دیده ام روشن شود و روی ترا باز بینم.»
چنان کردند و ناگاه چشمان کاوس روشن شد. بانگ شادی برخاست. کی کاوس برتخت عاج برآمد و تاج کیانی را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ایران چون طوس و گودرز و گیو فریبرز و رهام و گرگین و بهرام و نیو به شادی و رامش نشستند و تا یک هفته با رود و می دمساز بودند. هشتم روز همه آماده پیکار شدند و بفرمان کی کاوس به گشودن مازندران دست بردند و تیغ در میان دیوان گذاشتند و تا شامگاه گروهی بسیار از دیوان و جادوان را برخاک هلاک انداختند.
http://30min.mastertopforum.net/viewtopic.php?t=147














جمشید مشایخی متولد 1313،دارای تحصیلات ناتمام در رشته تأتراست. وی سال 1336 به استخدام اداره تازه تأسیس هنرهای دراماتیک درآمد و به عنوان بازیگر کار خود را در برنامه نمایشی کانال سوم غیر دولتی آغاز کرد و با ایفای نقش در فیلم کوتاه « جلد مار » هژیر داریوش به همراه فخری خوروش جلوی دوربین رفت. او حتی به خاطر بازی سینمایی اش برای مدتی از کار تأتر اخراج شد. در واقع کار حرفه ای خود را از سال 1349 به طور رسمی شروع کرد.



